عاقد را به خانه آورده بودیم.تا صیغهی عقد جاری شد، عزیزگفت: خُب ننه جان ! سیل اومد و نامحرمیها رو شست و بُرد حالابرید تنگ هم وایستید. بعدش هم صلوات پشت صلوات و پی بندش هِرّ و کِرّی که البته دقایقی بیش نپایید .درست بعد از عقد خانواده داماد دو گروه شدند .گروه اول دست گرفتند که عروس باید برقصه ..گروه دوم یکصدا خواندند که عروس دومادو ببوس یالا..خواهر داماد و جاریهایم هم که از میاندارها و مجلس گرمکنها بودند پیش آمدند، دستم را گرفتند و از روی صندلی بلندم کردند، من همانطور که به وسط گود کشیده میشدم سر چرخاندم و نگاه معصومانهای به همسرم انداختم .او هم ماخوذ به حیا مرا نگاهی کرد وخودش با کشش دست مادرش، بلند شدو به وسط میدان بزم کشیده شد. وسط شلوغی و ایشالا ماشالای مهمانها سرش را نزدیک گوشم آوردو گفت: عادله جان ،من رقص بلد نیستم. من هم روی پنجه، سرم را به گوشش رساندم و گفتم : من هم بوسِ جلوی اینهمه آدم را دوست ندارم. مثل دوتا مترسک، دستهایمان را بی هیچ هارمونی و هماهنگی در هوا تکان میدادیم و از بالا و پایین، چپ و راست، شاباش میگرفتیم.. ملتِ رقص شناس میخندیدند و دست میزدند.چقدر مادر شوهرم قربان صدقهی همین حرکات ناموزونمان میشد! چرخی وسط هال زدیم و خواستیم برگردیم سرجایمان بنشینیم که پایم میان آن کفشهای ناسازگارِ پاشنه بلند پیچ خوردو زمین خوردم. یکهو همه برای لحظهای ساکت شدند. ضبط صوت دیگر 《دختر آتیش پاره 》را نمیخواند..صدای دستها قطع شد ، صدای نق زدن بچههایی که بغل مامانشان شیرینی سق میزدند.صدای درگوشی حرف زدن مهمانهای غریب و آشنا...برای لحظهای ..فقط لحظهای همه ساکت شدند! چنان ساکت که منِ افتاده را خوف بر داشت که نکند مردهام ! داغم و خبر ندارم. بعدش همه جیغ زدن
برچسب:
نویسنده: غزل سلطانی
تاريخ: يکشنبه
3 دی
1402 ساعت: 14:53